۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

گریه ای هیچ










عمری بود
نگاشته ها در سخن بودند با نگاره ها
رازآلود و عشق اندود
و من به دست خود اسیر زندانی بودم
که مرا سرشارِ آزادی بود
چه
همه شب گپ و گفتی بود رویایی
آسمانی و دلنشین
از دردها و عشق
در میهمانیِ من، واژه ها، رنگها، شب و نقشها
تو به رقص
میداندار بودی و
چشم انداز نگاهم را به تاخت درمی نوردیدی
دلت اما
عشق نه
که هوس می باخت
می گفتی که بر "هیچ" گریستی
و اکنون هیچ بر تو می گرید!
نگاره های بی رنگی که
چشم مرا به سان کهکشانی از رنگین کمانها
به نوازش می گرفتند
گوییا راست می گفتند,
رنگی به کار نیست!
عشقی در کار نیست!
             اردی بهشت نود و دو



*هیچ واژه ای که استاد تناولی سری کارهای حجمی بسیاری بر پایه ی نمای آن ساخته اند و شهره ی جهانی دارند.

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2_%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

نفرین




نفرین به تو
نفرین به عشق
که باتو, باعشق
یکسر
آتشم
می سوزم و می سوزانم
وبی تو
بی عشق
نابودم
دردا که گریزی نیستم
ازین بی کران راه...

              یکم فروردین نود و دو

۱۳۹۲ فروردین ۱۲, دوشنبه

نوروز

نوروز است باز و ما را
هیچ جز غم
نو نمی گردد.
بر هفت سین نه
سیر و سرکه
در دل ماست
که می جوشد شب پی شب
به امیدی
که روزی کاش
روز
    راستی روز نو گردد
به نوروز.
بر سر سفره
گناه
می بارد هنوز
از نگاه سرخ سیب شهوت آمیز
                حوایی کجاست؟
لای قرآنند عیدی ها هنوز اینجا
و در آیینه من
خود را نمی یابم
آیینه زنگاریست
یا من؟!
ناباوران در خویش
بازنده گان در خود
باز هم
     یا محول را ندا سر می دهند
وه! چه مهجور است آنان را پرده ی عشق
نازنینان مردمانم
پرده را جای نوازش
زخمه زخمه
بردرندش همچو زخم.
چشمهایی که مرا
مست و سرخوش
کهکشانها راهِ پروازم, می دادند
اینَکا
دلم آماج خود آوردند.
سینه ای را که بیاکندم ز عشق
من پناهیش نیستم.
در بهاران
نفسم تنگ
شکسته دلم و باور و ایمانم
روزگاری ست چنین
روَدم بر سر و دیگر
کورسوی افقی نیست پیدا و
من آموخته ام
دیری ست
جستجو,
دست و پا کوفتنی در قفسی کور
نباشد بیش.
        دوم فروردین نود و دو

۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

ترانه

ترانه های آسمانیم
حسرت پرواز می کشند و من
حسرت عشق
هر سه
     - عشق و ترانه و من –
در بند توییم
چه خاموش به تماشاییم
هجرت عشق را...

        بیست و دوم اسفند نود و یک

۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

ناکجا



تو را با خود بردم
به ناکُجای ِ درونم
و به آسمان ِ روحم
به همانجا که مرا نیز
نبودست راهی
تاب ِ آن خلوت ِ دهشتناک
نیاورد دلت با من
و چه تنها ماندی به کنارم
گوئیا هیچ نبودستم
و همیشه
من و تو با هم بودیم
          به هیچگاه؛
و مرا وَهم ز آغاز ِ تو آمد
          و فرا از تو گذشت.
... و کنون
          - که ام نیستی -
منم و وَهمی و رویایی
گم در آن خـَلســــۀ بی کس
                      بی عشق
                         بی مرگ
در پس ِ آن همه پرواز به بی پایان
نه من از پردۀ تو بازگشودم رازی
نه تو بردی به دیارم راهی.
                                                                   بهار هشتاد و هفت

۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

خوشبختی



آن چه می کوشد آدمی
در بازیافت خوشبختی
همه در آغوش توست
آنجا
پایانی ست
وآن سوتر
- جز مرگی -
هیچ نیست!
آن هنگام
که چشم در آغوش تو بازمی گشایم
جشنی برپا می دارم
بودن خود را.
خشنود باید بود
از تن خاکی
که هست
تا آمیختنش
تو را و مرا
عطش و آتشی
دمی
فروبنشاند
ورنه تو را که پایانی نیست.
... و از پس
تا تو لختی آرام
همه رویای جهان, درنوردی
منم
که نفسهای تورا
به شماره می نشینم
و آنک,
در آن میان
زندگی می کنم.

                             چهارم اسفند نود و یک

۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

تو




آنجا که باید باز باشد دل است که هست
آنجا که باید گرفته نباشد دل است که هست
آن که باید باشد تویی که نیستی
آن که باید غمناک نباشد تویی که هستی
او که باید رها باشد منم که نیستم
او که باید نباشد منم که هستم
  

    بیست و پنجم بهمن نود و یک