۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

رویا



من عشقم را به تو
پاک پاس خواهم داشت
حتی به رویا
مگر نه او
- پریوار-
مرا در واقع
به آسمانی پرواز داد؟
           

      هجدهم تیرماه نود و دو

۱۳۹۲ تیر ۱۴, جمعه

رویداد



زندگی ست
گذر بی امان لحظه ها
- که مرگ نیز
نمی تواند بازایستاندنش ـ
و دیگر هیچ
تنها رویداد
تویی
که مفهوم را از زمان و
زمان را از من
می ربایی
وین گونه
آن گذر بی رحم را
ناکار و بی معناش می سازی.

...و کاش بدانی که
در کنارت نیز
من
دلتنگ توام!
رها ناگشته از آغوشت
می پندارم دیریست
آغوشت را چشم انتظارم

من
از تنت
آنسوترم اکنون  
با من آیی
یکسره جان باش.

                       سیزدهم تیر ماه نود و دو

۱۳۹۲ تیر ۹, یکشنبه

بنفشه


من
هر چه می نویسم
تو بخوان:
"دوستت دارم"
چه
تو نمودِ همه دوست داشتن های هستی و هستنی
دلیل بودن که نه
دلیل ماندن

هر آن
به هر رو
تو را می پویم
تو را
در چهره ی بنفشه ی باغچه ام
                   حتی به فصلی که نیست
در رنگ غروبِ اندوه زا
                   اگرحتی ابری, باشد
در خنکای نسیم بامداد
در سکوتِ شگفت و
سیاهی ِ نابِ شبِ دلربا
در دل انگیز آوای نوا
در تلخی و سرخی تیره گون شراب
و در خلسه ای که همه توست
می پویم

همه رویِ هستی
مرا
عاشق
به نوشتن وا می دارد
و من
هر چه می نویسم
تو بخوان:
"دوستت دارم"


روزگاری ست تباه و تهی
جهانی برده روانند
از برای نانی
در پی ابلیسان خدا نما
گرداگرد زمین
ما نیز برده گانیم
به چهره, آدم
زمینم سرسام از پلشتیها گرفته
آسمانم ناپاک از فرواندیشی ها
آبهایم نیز
گل آلود به دست همان خدایگان
شقایق ها
رو به مرگ خویش و جهان نشسته اند
به سکوت
آنان نیز چون من پاگیر ریشه اند و
ناتوان از کوچ
در این سرای همه ناجور
تنها تویی
دلیل بودن که نه
دلیل ماندن
من اینان را می ستایم
                می سرایم
زمین و آسمان و آب را
شقایق را
مرگ  را
همانسان که تو را

پس
من
هر چه می نویسم
تو بخوان:
"دوستت دارم"
همه را
"دوستت دارم" بخوان.
                             نهم  تیرماه نود و دو

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

گریه ای هیچ










عمری بود
نگاشته ها در سخن بودند با نگاره ها
رازآلود و عشق اندود
و من به دست خود اسیر زندانی بودم
که مرا سرشارِ آزادی بود
چه
همه شب گپ و گفتی بود رویایی
آسمانی و دلنشین
از دردها و عشق
در میهمانیِ من، واژه ها، رنگها، شب و نقشها
تو به رقص
میداندار بودی و
چشم انداز نگاهم را به تاخت درمی نوردیدی
دلت اما
عشق نه
که هوس می باخت
می گفتی که بر "هیچ" گریستی
و اکنون هیچ بر تو می گرید!
نگاره های بی رنگی که
چشم مرا به سان کهکشانی از رنگین کمانها
به نوازش می گرفتند
گوییا راست می گفتند,
رنگی به کار نیست!
عشقی در کار نیست!
             اردی بهشت نود و دو



*هیچ واژه ای که استاد تناولی سری کارهای حجمی بسیاری بر پایه ی نمای آن ساخته اند و شهره ی جهانی دارند.

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2_%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

نفرین




نفرین به تو
نفرین به عشق
که باتو, باعشق
یکسر
آتشم
می سوزم و می سوزانم
وبی تو
بی عشق
نابودم
دردا که گریزی نیستم
ازین بی کران راه...

              یکم فروردین نود و دو

۱۳۹۲ فروردین ۱۲, دوشنبه

نوروز

نوروز است باز و ما را
هیچ جز غم
نو نمی گردد.
بر هفت سین نه
سیر و سرکه
در دل ماست
که می جوشد شب پی شب
به امیدی
که روزی کاش
روز
    راستی روز نو گردد
به نوروز.
بر سر سفره
گناه
می بارد هنوز
از نگاه سرخ سیب شهوت آمیز
                حوایی کجاست؟
لای قرآنند عیدی ها هنوز اینجا
و در آیینه من
خود را نمی یابم
آیینه زنگاریست
یا من؟!
ناباوران در خویش
بازنده گان در خود
باز هم
     یا محول را ندا سر می دهند
وه! چه مهجور است آنان را پرده ی عشق
نازنینان مردمانم
پرده را جای نوازش
زخمه زخمه
بردرندش همچو زخم.
چشمهایی که مرا
مست و سرخوش
کهکشانها راهِ پروازم, می دادند
اینَکا
دلم آماج خود آوردند.
سینه ای را که بیاکندم ز عشق
من پناهیش نیستم.
در بهاران
نفسم تنگ
شکسته دلم و باور و ایمانم
روزگاری ست چنین
روَدم بر سر و دیگر
کورسوی افقی نیست پیدا و
من آموخته ام
دیری ست
جستجو,
دست و پا کوفتنی در قفسی کور
نباشد بیش.
        دوم فروردین نود و دو

۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

ترانه

ترانه های آسمانیم
حسرت پرواز می کشند و من
حسرت عشق
هر سه
     - عشق و ترانه و من –
در بند توییم
چه خاموش به تماشاییم
هجرت عشق را...

        بیست و دوم اسفند نود و یک