خودم را در بر می گیرم، تنگ و به اندازه ی دلتنگی برای همه آدمهایی که خودم را در آنها جستم-و نیافتم- امروز دلم برای هیچکس به اندازه ی خودم تنگ نیست می گریم و فریاد می کشم: این همه عمر بی من کجا بودی، خودم؟!
به ضرباهنگ آه و هق هقَت پای می کوبند و می رقصند و بر لبخند تو رشکها رشکهایی می برند. گوییا رنگ ِ رقص و رَنگ ِ لبخندهاشان بربوده ای. مانده ای بر حال ایشان رشک باید یا که لبخند!